تبليغاتX
بغض سکوت
یک جرعه وفا از لب دریا طلبیدم ـ لب تشنه دویدم
 

نفس می زند موج ....

نفس می زند موج ـ ساحل نمی گیردش دست ـ

                                                         پس می زند موج.

فغانی به فریاد رس می زند موج !

من آن رانده ی مانده ی بی شکیبم ـ

که راهم به فریاد رس بسته ـ

                                 دست فغانم شکسته ـ

زمین زیر پایم تهی می کند جای ـ

زمان در کنارم عبث می زند موج !

نه در من غزل میزند بال ـ

نه در دل هوس میزند موج !

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:46  توسط خلوت نشین شبهای تنهایی | 

سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ی ما

بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ی ما

تو ای ستاره ی خندان کجا خبر داری ؟

ز ناله ی سحر و گریه ی شبانه ی ما

چون بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه

جهان پُر است ز گُلبانگ عاشقانه ی ما

نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است

ز سوز سینه بُود  گرمی ترانه ی ما

چنان ز خاطر اهل جهان فراموشیم

که سیل نیز نگیرد سُراغ خانه ی ما

 

« رهی معیری »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:18  توسط خلوت نشین شبهای تنهایی | 
 

تنها میرم تنها میام سزای من تنهاییه

تنها شدیم منو دلم عاقبتم جدائیه

تنها گذاشتی منو تو آخر بی وفائیه

توی دلم به جون تو جات خیلی خیلی

خالیه

به تو نگم به کی بگم این روزا دارم میمیرم

اینقدر آتیشم نزن قلبمو پس نمی گیرم

دعا کنون گریه کنون سرمو بالا میگیرم

همش به فکرم که یه روز تو رو دوباره ببینم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 22:18  توسط خلوت نشین شبهای تنهایی | 
نمیتونم نمیتونم خنده کنم

دلمو از غصه و غم کم بکنم

آخه تنهام آخه تنهام

رفتی یار و مونده یادگاریا

بردی عشق و مونده بی قراریا

آخه تنهام آخه تنهام

 

خدایا خسته ام  کمکم کن خدا  دارم خفه میشم   بغض توی گلوم مونده   یه کاری کن خدا

شکستم خدا اگر زمانی برای لحظه ای قدمی کج برداشتم خودت همون لحظه تنبیهم کن نزار

لحظه ای قدمی کج بردارم . زندگی تنها توی این شهر غریب هزار رنگ سخته .

دخیلک یا الله دخیلک دخیلک دخیلک

 

یه روز میاد دلت واسم داد بزنه

لبت فقط اسممو فریاد بزنه

ولی دیره ولی دیره

بازم میاد روزی که بارون بباره

بخواد که عشق منو یادت بیاره

ولی دیره ولی دیره

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:32  توسط خلوت نشین شبهای تنهایی | 
 

تو بر کامی و من ناکام تو بر آن سوی آزادی من اینجا بسته ام در دام

میان کام و ناکامی نباشد غیر چند گامی

به کامت باد این شادی حلالت باد آزادی

تو ای آزاده ی خوشبخت ای مرد سعادتمند

که شبها خاطری مجموع و یاری نازنین داری

به هر جا می روی آزاد به هر سویی که دل می گویدت رو

می کنی خرسند نه در رنجی نه در بندی

به کامت باد این شادی حلالت باد آزادی

تو ای آهوی صحرایی ! که فرش زیر پایت سبزه ی صحراست

و نیکو سایه بانت شاخه سر سبز جنگل هاست

مرا در دل بود این آرزو آهو شوم روزی

چه آزادی چه آرامی نه در بندی نه در دامی

تو آهو جان! بجای من بگرد آزاد در صحرا

به کامت باد این شادی حلالت باد آزادی

تو ای زیبا کبوتر روزها بر بام این زندان

پری وا میکنی پا می نهی بر فرق این بارو

و من از چاه زندان چشم می دوزم به پروازت

کبوتر جان ! برو پرواز کن آزاد ولی زندانی افسرده خاطر را مبر از یاد

به کامت باد این شادی حلالت باد آزادی ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 13:3  توسط خلوت نشین شبهای تنهایی | 

 

آنکه بی باد کند جان مرا مست کجاست؟

آنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 13:32  توسط خلوت نشین شبهای تنهایی | 
 

من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم

واسه بوسیدن دستهات

همه زندگیم و باختم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 11:36  توسط خلوت نشین شبهای تنهایی | 

 

من

قصه دردم

تنهای شبگردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 11:35  توسط خلوت نشین شبهای تنهایی | 

 

من از فصل سبزم ولی

خسته خسته

من از شهر عشقم ولی

دل شکسته

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 11:33  توسط خلوت نشین شبهای تنهایی | 
ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست  کسی در نظرم نیست

جز یاد عزیزت کسی هم سفرم نیست

مرا یار دگر نیست.

حرف تو و احساس تو رو کسی نفهمید

دلت از همه رنجید

از عالم و آدم همه جا رنگ و ریا دید

دلت از همه رنجید

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:31  توسط خلوت نشین شبهای تنهایی | 
 

پرنده قشنگی بود و پر زد

رفیق روز تنگی بود و پر زد

خیال کردم دلش دنبال عشقه

پی خوش آب و رنگی بود و پر زد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:25  توسط خلوت نشین شبهای تنهایی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ما ز فردا نگرانیم که فردا چه کنیم

زیر این بار گرانیم که جان را چه کنیم

تو ز من ثانیه هایی که نه از آن من است می خواهی

آتشی را که نه در جان من است میخواهی

روزگار روز مرا پیش فروشی کرده

دل بیدار مرا پیر خموشی کرده.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
ترمه (همیشگی ترین)
مرد پائیزی ( کم حرف و مهربون )
وبلاگ تنهایی یه پسر شیطون و خوش اخلاق که نمیدونم چرا میگه ....!!!
آیدین
شبیر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان